تبلیغات من نماندم وخورشید گر دمید وفردا شد
بوكن وببوس ازمن! صبح اگرگلی وا شد
پیش ازآن كه توفانی باخبر شود بشتاب!
درخبراگر گفتند:غنچه ای شكوفا شد
پشت این شب قطبی یك فلق نبود آری!
باحساب ساعت ها روز وشب مجزا شد
حاصل جنونی بود این كه گاه می بینی:
چتر بید مجنونی سایبان لیلا شد
**
مادر من وتو نیز بی خبر پرید ازخواب
زیر دست این بختك خواهر كه زیبا شد؟!
دست خونی اش را باز برده درگریبانش
ما هنوزمی جوییم كو یدی كه بیضا شد ؟!
روی میز صبحانه كوشراب كهنه؟كو؟!
روزنو شد و روزی نو نگشته یغما شد
***
نطفه ی مسیح این باردیر بسته شد هشدار!
هرطرف یهودایی نخل خشك صحرا شد
برتولّدی دیگر جان پناه امنی نیست
عا قبت مسیح ما در جنین یهودا شد
عاصم اسدی
(۴)
تا كركسی به سایه سیه پوشمان نكرد
این نعش راپیاده كس از دوشمان نكرد
آن لاشخور كه سایه ی شومش بلند باد!
چترش دراین كویر فرا موشمان نكرد
***
دریا هزارجوشد وخشكید وهرز رفت
دریاشدن دوباره هماغوشمان نكرد
ساحل شدیم ومد تمام شراب ها
چون جان رسید بر لب ومدهوشمان نكرد
كو؟كی؟كجاست؟اسب وسواری كه بگذرد
ازاین جهنمی كه سیاووشمان نكرد
***
تردست رابه مكر فراتر نشانه كن!
تا با كلاه شعبده خرگوشمان نكرد
عاصم اسدی
من نماندم وخورشید گر دمید وفردا شد
بوكن وببوس ازمن! صبح اگرگلی وا شد
پیش ازآن كه توفانی باخبر شود بشتاب!
درخبراگر گفتند:غنچه ای شكوفا شد
پشت این شب قطبی یك فلق نبود آری!
باحساب ساعت ها روز وشب مجزا شد
حاصل جنونی بود این كه گاه می بینی:
چتر بید مجنونی سایبان لیلا شد
**
مادر من وتو نیز بی خبر پرید ازخواب
زیر دست این بختك خواهر كه زیبا شد؟!
دست خونی اش را باز برده درگریبانش
ما هنوزمی جوییم كو یدی كه بیضا شد ؟!
روی میز صبحانه كوشراب كهنه؟كو؟!
روزنو شد و روزی نو نگشته یغما شد
***
نطفه ی مسیح این باردیر بسته شد هشدار!
هرطرف یهودایی نخل خشك صحرا شد
برتولّدی دیگر جان پناه امنی نیست
عا قبت مسیح ما در جنین یهودا شد
عاصم اسدی
(۴)
تا كركسی به سایه سیه پوشمان نكرد
این نعش راپیاده كس از دوشمان نكرد
آن لاشخور كه سایه ی شومش بلند باد!
چترش دراین كویر فرا موشمان نكرد
***
دریا هزارجوشد وخشكید وهرز رفت
دریاشدن دوباره هماغوشمان نكرد
ساحل شدیم ومد تمام شراب ها
چون جان رسید بر لب ومدهوشمان نكرد
كو؟كی؟كجاست؟اسب وسواری كه بگذرد
ازاین جهنمی كه سیاووشمان نكرد
***
تردست رابه مكر فراتر نشانه كن!
تا با كلاه شعبده خرگوشمان نكرد
عاصم اسدی
كسی از شهر نیامد به عزای من وتو
زاغ ها مرثیه خواندند برای من وتو
ما به سر سبزی خود دل خوش وغافل زان كه
گله ی دشت شده گرم چرای من وتو
عشق برخاست ودور سرمان چرخی زد
گیج شد عقربه ی قبله نمای من وتو
مسگران در هوس زرگری ازچار طرف
رخنه كردند به رؤیای طلای من وتو
دست هایی كه در آن سوی به رقص آمده اند
سرخ تر بود حناشان زحنای من وتو؟!
مابه اندازه ی هم گریه نكردیم مگر؟!
به تفاهم نرسیدند خدای من و تو
عا صم اسدی
بیر باهاریاشادیم تقویم لركیمی
سنلن ای الیمدن اوزولمش پری
بیر باهاریاشادیم تقویم لركیمی
من سنی یئتیردیم گلجك یازا
قئشین سون گونونده بوراخدین منی
دؤستلارین آدریسی تئلفون نؤمرسی
اؤلن لركوسن لردفن اولدومنه
هله نؤروزگولویولا چیخمامش !
قالان لاركؤچدولرتزه تقویمه...
ایندی كؤهنه تقویم زامان دالیندان
یالواریب كئچمشه گئتیردی سنی
ایندی...گؤزیاشیلا ایسلات بارماغین
آغلیا آغلیا...واراقلا منی
عاصم اسدی
نبود آینه ای که تو را نشان ندهد
در آن ضیافت نابی که جز زیان ندهد
نبود حادثه ایّ و روان نشد خونی
که گاهواره ی طفل تو را تکان ندهد
خدا برای تو آن روز خلعتی می بافت
ز تار و پود غمی که به کس نشان ندهد
***
ز هر ستاره برآورد سر،کمانداری
بر آفتاب نشان چاره کو که جان ندهد؟!
بِهِل!که خون تو بالا رود که معجزه ای
به جز زمین تو،باران به آسمان ندهد
پر است جام فلق،ورنه زرد رویانند
اگر که خون تو سرخی به خاوران ندهد
ولی دریغ که خورشید اُنس عیسی(ع)را
به گوشوارگی گوش خون چکان ندهد
***
خوشا دلم! که زمین گیری مزار تو را
به بال های تمامِ فرشتگان ندهد
عاصم اسدی (زنجان)
دوستانی که در زمینه های هنری و ادبی فعالیت میکنند و مایل به تبادل لینک میباشند،در قسمت نظر ها اعلام کنند.
افشرده ی صد خم فشرده!
ای شیشه ی مهر و موم خورده!
ای شنبه فروش جمعه بازار!
گوی سبق از زمانه برده!
حجم گره!آبشار پیچك!
گیسوی بلند تاب خورده!
ماهی!پرنده!بال!باله!
دریابه كف!آسمان به گرده!
تكبیرمناره!بانگ ناقوس!
آتشكده!آتش فسرده!
تك برگ برنده!عشق!تك خال!
از هر چه قمارباز برده!
*
شالی!روح شمال! ری را!
ای جان جنوب!نخل!لیلا!
عاصم اسدی
طرحی از یك زندگی بو د آنچه بر یاران گذشت
آنچه بر پارو زنان رود یخبندان گذشت
ساحل گرمی به تور كس نخورد و گر رسید،
موكب كبریت و كاهی در شب باران گذشت
پیش تر رفتند از آن و سوختند و سوختند
رو به دریاهای جوشان بیش از این نتوان گذشت
جان كه سرد و گرمی اش تا گردش آبش كشید
گاه یخ بست و گه از تقطیر تابستان گذشت
*
با سرآغازی كه گم شد هم چنان وهم چنان ...
عصر تلخ جمعه ها از شنبه ی یاران گذشت
سوگواران در میان سوگواران كِل زدند
آرزو از روی نعش آرزو مندان گذشت
*
بازوانم دور از هم سوختند و ساختند
هر قطاری -بی من-از این ریل بی پایان گذشت
بی تو آمد هر قطاری با تو هم آمد اگر
از خیال اتنظار-این پیر سوزنبان-گذشت
عاصم اسدی
پتوی پلنگی
وسط های قصه بود
من از چشم گرگ نگاه می كردم به در
شاید مادر بیاید
وطوری شكم گرگ را پاره كند
كه این همه خون...
نامادری كه آمد
اول پتوی پلنگی را تا چانه ام بالا كشید
بعد شكم گرگ را درید
وشنگول ومنگولش رادرآورد
- پس من حبه ی انگور كدام تابستان مادر مرده ام؟!
وصدایم می پیچید در دل و روده ی گرگ
وگرگ می پیجید به خود از درد بخیه ی بی شفا
اصلا مانده بودم كه از كدامش بترسم
گرگ قصه یا پلنگ پتو؟!
آه!نكند غافل بیایید و
خار مژگانم برود به پایتان**؟
*- نه مادر نه من و نه هیچ آهوی دیگری!
خودت اگر آهو بودی
رم نمی كردی از خوابی كه خیمه اش پتوی پلنگی است؟
- حالا فرق می كند
دیگر آهوبرگان همین بهار زائوهم می دانند
كه پلنگ نیست
عاشقی كه زیرپتوی پلنگی خوابیده است
حالا برگرد!
به تابستان برگرد! ویك حبّه انگوربرایم بیاور!
* - برمی گردم!
با اولین شكرخواب صبوح به تابستان برمی گردم
ودست كودكی را- كه فقط بلد است تاپنج بشمارد-
می گیرم و می آورم
تاغم هایت را شماره كند
می آیم با مرغابیانی كه خواب از سرپریده ی توست
با سینه سرخانی كه رنگ از رخ پریده ی توست
آن وقت انگشت شصتم را
ترمی كنم به عیش شبنم ها
وآسمانت را آنقدر ورق می زنم....
- دفترمشق كلاغ های دبستانی راهرچه ورق بزنی
جلو تر از سیاهی رنگی نیست!
* -اصلا شبم را به پایت قیچی می كنم و
می بخشم به كلاغ ها
آن وقت
باشال كمر پدربزرگ
چهل روز تمام
می بندمت به گل یاس پیرهنم
چهل روز تمام هم
كه بروی به خواب فیروزه ای انگشتر مادربزرگ
رنگ آسمان یادت می آ ید!
-پس بیا!
مثل نفس حوا بیا!
تاخفه شود هركه آدم نیست
بیا و دور بزن یك جفت نرگسی را
كه به زور كود های شیمیایی هم
دل باز نمی كنند
می ترسم اما می ترسم...
نه از گرگ قصه !
نه از پلنگ پتو!
می ترسم كه غافل بیایی
یك نوك سوزن این همه سرنگ خونی
برای تركاندنت كافی ست
عزیزك بادكنكی من!
زنجان-خرداد۸۱ عاصم اسدی
**********************************************************************
** عزیزم كاسه ی چشمم سرایت
میان هردو چشمم جای پایت
ازآن ترسم كه غافل پا نهی تو!
نشیند خار مژگانم به پایت
"بابا طاهر"سیسمونی سارا
اشاره می كردم اگر به زهره...
اصلا چیزخورش می كردم
مثلا "دف براهنی"رابه خوردش می دادم و...
كه راباید ببینم؟!
یك امروز را می خواستم
قاتق نان دخترم باران نباشد
چرا كه را باید ببینم؟!
دیدن ندارد كه
سیسمونی سارا
یك چترو چند بارانی و
عروسكی كه آژیر سیاه می كشد
_ دایره ی زنگی ام را پناه می دهید از باران؟
_ كبو دی آخرتان!برادر!
زیر زمین خانه ی ما هم چكه می كند
_ اشتباه گریسته اید آقا!
موی بلند و
صورت اصلاح نشده ی بید ازاول مجنون
هیچ ربطی ندارد به مرده ای كه - دوراز چشم لیلا-
اخیرا پایش چال كرده اند
***
كه را باید ببینم كه را؟
می خواستم
در سطر آخر این شعر - شخصا - گریه كنم
كه بیست ونهم اسفند است
و چراغ نفتی ام دارد می میرد
دیدم عزادارید
ریم دام دارام ... ریم دام....
۲۹ اسفند ۷۹ - زنجان
دیدم عزادارید!

"سایه"
بی حاصل عمر من كه شیارش نمی زنی
ای سایه ی ثقیل! كه گا وآهن منی !
هیچ از كشیدن تو خطی بر زمین نماند
پادر هواتراز پركاهی وصد منی!
گرد سیاه پوشی و شاید سواره ای
جامانده از هزیمت اردوی دشمنی
بخت كدام دختری وبختك كه ای؟
كی؟ خانه ی خراب كه را مشت می زنی؟
گویند: " می زنیم به تیرش"ولی جهان
در تیررس نشانده مرا وتو ایمنی
***
اما نه !این همه كه شمردم زروز توست
دارم هنوز با تو یكی حرف گفتنی :
من باكسی برادر جانی نبوده ام
جانم به لب رسیده از این خیل ناتنی
شب ها كه نیستی كه پناه آورم به تو!
ای سایه! توبرادرك جانی منی!
*نثارسایه ی سنگین خودم!
عاصم اسدی
چشم در چشم شیری شاعر
- قاتل از پستان ماه شیر خورده قطعا !
بعد
دفترچه ی تلفن را
ازروی قلبش - كه همیشه اشغال بود -
برداشت و ورق زد :
- ماه رخ !
- ماه منیر !
- مهتاب !
- مهسا !
- ماه...
ماه نامه را بست !
زن ها به بوی بیوگی اش آمدند
شیر توی شیری شد درخانه
مثل در چشم
عاصم اسدی
ماه رویان