تبلیغات سیسمونی سارا
اشاره می كردم اگر به زهره...
اصلا چیزخورش می كردم
مثلا "دف براهنی"رابه خوردش می دادم و...
كه راباید ببینم؟!
یك امروز را می خواستم
قاتق نان دخترم باران نباشد
چرا كه را باید ببینم؟!
دیدن ندارد كه
سیسمونی سارا
یك چترو چند بارانی و
عروسكی كه آژیر سیاه می كشد
_ دایره ی زنگی ام را پناه می دهید از باران؟
_ كبو دی آخرتان!برادر!
زیر زمین خانه ی ما هم چكه می كند
_ اشتباه گریسته اید آقا!
موی بلند و
صورت اصلاح نشده ی بید ازاول مجنون
هیچ ربطی ندارد به مرده ای كه - دوراز چشم لیلا-
اخیرا پایش چال كرده اند
***
كه را باید ببینم كه را؟
می خواستم
در سطر آخر این شعر - شخصا - گریه كنم
كه بیست ونهم اسفند است
و چراغ نفتی ام دارد می میرد
دیدم عزادارید
ریم دام دارام ... ریم دام....
۲۹ اسفند ۷۹ - زنجان
دیدم عزادارید!
پتوی پلنگی
وسط های قصه بود
من از چشم گرگ نگاه می كردم به در
شاید مادر بیاید
وطوری شكم گرگ را پاره كند
كه این همه خون...
نامادری كه آمد
اول پتوی پلنگی را تا چانه ام بالا كشید
بعد شكم گرگ را درید
وشنگول ومنگولش رادرآورد
- پس من حبه ی انگور كدام تابستان مادر مرده ام؟!
وصدایم می پیچید در دل و روده ی گرگ
وگرگ می پیجید به خود از درد بخیه ی بی شفا
اصلا مانده بودم كه از كدامش بترسم
گرگ قصه یا پلنگ پتو؟!
آه!نكند غافل بیایید و
خار مژگانم برود به پایتان**؟
*- نه مادر نه من و نه هیچ آهوی دیگری!
خودت اگر آهو بودی
رم نمی كردی از خوابی كه خیمه اش پتوی پلنگی است؟
- حالا فرق می كند
دیگر آهوبرگان همین بهار زائوهم می دانند
كه پلنگ نیست
عاشقی كه زیرپتوی پلنگی خوابیده است
حالا برگرد!
به تابستان برگرد! ویك حبّه انگوربرایم بیاور!
* - برمی گردم!
با اولین شكرخواب صبوح به تابستان برمی گردم
ودست كودكی را- كه فقط بلد است تاپنج بشمارد-
می گیرم و می آورم
تاغم هایت را شماره كند
می آیم با مرغابیانی كه خواب از سرپریده ی توست
با سینه سرخانی كه رنگ از رخ پریده ی توست
آن وقت انگشت شصتم را
ترمی كنم به عیش شبنم ها
وآسمانت را آنقدر ورق می زنم....
- دفترمشق كلاغ های دبستانی راهرچه ورق بزنی
جلو تر از سیاهی رنگی نیست!
* -اصلا شبم را به پایت قیچی می كنم و
می بخشم به كلاغ ها
آن وقت
باشال كمر پدربزرگ
چهل روز تمام
می بندمت به گل یاس پیرهنم
چهل روز تمام هم
كه بروی به خواب فیروزه ای انگشتر مادربزرگ
رنگ آسمان یادت می آ ید!
-پس بیا!
مثل نفس حوا بیا!
تاخفه شود هركه آدم نیست
بیا و دور بزن یك جفت نرگسی را
كه به زور كود های شیمیایی هم
دل باز نمی كنند
می ترسم اما می ترسم...
نه از گرگ قصه !
نه از پلنگ پتو!
می ترسم كه غافل بیایی
یك نوك سوزن این همه سرنگ خونی
برای تركاندنت كافی ست
عزیزك بادكنكی من!
زنجان-خرداد۸۱ عاصم اسدی
**********************************************************************
** عزیزم كاسه ی چشمم سرایت
میان هردو چشمم جای پایت
ازآن ترسم كه غافل پا نهی تو!
نشیند خار مژگانم به پایت
"بابا طاهر"
![]()
خیال نازكی روزی به هم می بافت ما را هم
شبیه شعر بیدل سخت مبهم سخت زیبا هم
غم از معماری دلتنگ آدم پرده بر می داشت
نبودو آرزویش بود تا گل كرد حوا هم!
رسیدم با تو تا عین الیقینی كه غزل می د ید
اگر می بود ومیدیدت غزل می گفت نیما هم
***
من از عاشق شدن در كوچه ای بن بست می آیم
صبوروساكت و سنگین خراب وخرد تنها هم
نه تنها من كه پشت پای توآوار می گردد
تمام كوچه های تنگ و تو در توی دنیا هم
***
الا!زیباترین مغروق عالم! چشم گریانم!
غریبی یك تنه هم عشق هم مغروق دریا هم
امیدت كیست؟ هان! هشدار!گور خویش را هشدار!
كه طاعون می تراود ازنفس های مسیحا هم
***
چه پایان غم انگیزی كه مثل ماهی قرمز
برای چند روزی عید میخواهند ما را هم
به شبنم های عالم نامه ای خواهم نوشت امشب
نهنگ مانده درگل! گریه كن امروز وفردا هم
عاصم اسدی
قلم دست گفتار كوتاه تر
افق بال منقار كوتاه تر
به ساطورها شیر بی یال ودم!
غزلهام هر باركوتاهتر
ز بیراهه ها جاده بیراهتر
علم از علمدار كوتاه تر
به ناچار حق باز بالا نشست
كه منبر شد از دار كو تاه تر
***
اگر ریشه پوسید راه كسی
نشد جز تبردار كوتاه تر
كشیدند ما رابه بالای دار
به جرمی خود از دار كوتاه تر!
ببین! كركسان سقف پروازشان
فراتر شد ای یار! كوتاه تر!
چنین تا بلند است برج بلا
كه را نیست دیوار كو تاه تر؟!
***
كسی بی سر از راه خواهد رسید
بزن طاق واین بار كوتاه تر!
عاصم اسدی
عشوه ها وارتش ها
آب نیستند
نسیم هم
پرنده هم حتا
سرباز ها باغ را چرا دور میزنند؟!
شب كه می شود
تو اسم شبانه ات رابه سرباز ها می گویی و
پرنده می شوند
نسیم هم
آب هم حتا
تلو تلو می خورندو
عقب می نشینند تا روز
ببین ! به چه روزی نشانده ارتش های جهان را
عشوه های شبانه ی تو؟!
من مستم آیا
كه دقیقا وسط باغ افتاده ام
یا سربازها
كه مردم از بس تیر نخوردم؟!
عاصم اسدی
من نماندم وخورشید گر دمید وفردا شد
بوكن وببوس ازمن! صبح اگرگلی وا شد
پیش ازآن كه توفانی باخبر شود بشتاب!
درخبراگر گفتند:غنچه ای شكوفا شد
پشت این شب قطبی یك فلق نبود آری!
باحساب ساعت ها روز وشب مجزا شد
حاصل جنونی بود این كه گاه می بینی:
چتر بید مجنونی سایبان لیلا شد
**
مادر من وتو نیز بی خبر پرید ازخواب
زیر دست این بختك خواهر كه زیبا شد؟!
دست خونی اش را باز برده درگریبانش
ما هنوزمی جوییم كو یدی كه بیضا شد ؟!
روی میز صبحانه كوشراب كهنه؟كو؟!
روزنو شد و روزی نو نگشته یغما شد
***
نطفه ی مسیح این باردیر بسته شد هشدار!
هرطرف یهودایی نخل خشك صحرا شد
برتولّدی دیگر جان پناه امنی نیست
عا قبت مسیح ما در جنین یهودا شد
عاصم اسدی
(۴)
تا كركسی به سایه سیه پوشمان نكرد
این نعش راپیاده كس از دوشمان نكرد
آن لاشخور كه سایه ی شومش بلند باد!
چترش دراین كویر فرا موشمان نكرد
***
دریا هزارجوشد وخشكید وهرز رفت
دریاشدن دوباره هماغوشمان نكرد
ساحل شدیم ومد تمام شراب ها
چون جان رسید بر لب ومدهوشمان نكرد
كو؟كی؟كجاست؟اسب وسواری كه بگذرد
ازاین جهنمی كه سیاووشمان نكرد
***
تردست رابه مكر فراتر نشانه كن!
تا با كلاه شعبده خرگوشمان نكرد
عاصم اسدی